زان تغافلگر چرا ناشاد باید زیستنای فراموشان به ذوق یاد باید زیستنبلبلان نی الفت دام است اینجا نی قفسبر مراد خاطر صیاد باید زیستنمن نمیگویم بهکلی از تعلقها برآاندکی زین دردسر آزاد باید زیستنخواه در دوزخ وطن کن خواه با فردوس سازعافیت هرجا نباشد شاد باید زیستنچون سپندم عمرها در کسوت افسردگیبر امید یک تپش فریاد باید زیستننیست زین دشوارتر جهدی که ما را با فناصلح کار عالم اضداد باید زیستنزندگی بر گردن افتادهست یاران چاره چیستچند روزی هرچه باداباد باید زیستنموج گوهر در قناعتگاه قسمت خشک نیستتردماغ شرم استعداد باید زیستنهر سر مویت خم تسلیم چندین جانکَنیستبا هزاران تیشه یک فرهاد باید زیستنبیدل این هستی نمیسازد به تشویش نفسشمع را تا کی به راه باد باید زیستن- بیدل دهلوی -پ ن: بعدا؟بعدا وجود نداره!بعدا چایی سرد می شه...بعدا آدم پیر می شه...بعدا زندگی تموم می شه...پ ن: بارون احساس / مهستیخ ن: زندگی فردای بعد از امتحان نیست.زندگی با رسیدن به مهمونی شروع نمی شه.زندگی همین الانه. فقط میشه به همین لحظه اطمینان داشت. نه حتی یک دقیقه قبلش یا بعدش!...این ها رو مدام برای خودم تکرار می کنم تا اینقدر منتظر "تموم شدن"ها نباشم...این مدت اتفاقات زیادی رو از سر گذروندم و حالا که کیلومترها از سرزمینم دور شدم حس می کنم مث بچه ایم که می ترسه.که دنیاش بزرگه و اون کوچیک.و حس می کنم باز باید بدوم...و به خودم یادآوری می کنم که زندگی همین دویدن هاست...و اگه به خط پایان برسیاونی که از دست دادی زندگیه!خ ن: من عزیز!خیییلی سال پیشتوی حیاط خونه،روی پله ها نشسته بودی.یه هواپیما از بالای سرت رد شد.و توی خیال پرداز قصه گو، چشمات رو بستی و حس کردی تویی که داری توی اون هواپیما می ری به سرزمینی که خونه هاش مث خو هیچ...
ما را در سایت هیچ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 91 تاريخ: يکشنبه 29 مرداد 1402 ساعت: 13:35
کارما نیست شناسایی راز گل سرخکار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیمپشت دانایی اردو بزنیم دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم صبح ها وقتی خورشید درمی آید متولد بشویم هیجان ها را پرواز دهیم روی ادراک، فضا، رنگ، صدا، پنجره، گل نم بزنیمآسمان را بنشانیم میان دو هجای هستیریه را از ابدیت پر و خالی بکنیمبار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم نام را باز ستانیم از ابراز چنار از پشه از تابستانروی پای تر باران به بلندی محبت برویمدر به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیمکار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرنپی آواز حقیقت بدویم...- سهراب سپهری -پ ن 1: گر بر فلکم دست بدی چون یزدان / برداشتمی من این فلک را ز میاناز نو فلکی دگر چنان ساختمی / کازاده بکام دل رسیدی آسان- خیام -پ ن 2: چون عاقبت کار جهان نیستی استانگار که نیستی، چو هستی خوش باش...- خیام -خ ن 1: مث آدم بزرگا توی شازده کوچولو شدم که همه ش دنبال عدد و رقمن و دیگه برای چیزای اساسی وقت ندارن...و هر جند اوضاع ایرانمون خوب نیست ولی بازم دارم سعی می کنم، سعی می کنم و باز هم سعی می کنم خودم رو به راه راست برگردونم :)سعی می کنم وقتی ذهنم داره زیر فشار اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و مذهبی و... له می شه، بازم شعر بخونم، کتاب بخونم، فیلم ببینم، عزیزانم رو ببینم و قدرشون و بدونم و از همه مهم تر، خودم رو ببینم و هر لحظه برای خود خودم کاری بکنم...خودی که تنها حقیقت محض و انکارناپذیر توی دنیای منه...هنوز دارم سعی می کنم تعادل رو به زندگیم بیارم، چیزی که توی مملکت ما کار آسونی نیست!و هنوز دارم سعی می کنم این دنیای آشفته درونم رو آرامش ببخشم و تیکه های وجودم رو آروم آروم سر جای اصلی شون بذارم، نه جایی که عمری بهم دیکته شده!خ ن هیچ...
ما را در سایت هیچ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 88 تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 19:25